
خواهر کوچکم از من پرسيد !؟
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
دير وقت است ولي خواب ندارد دل من.................تازگي حل نگاه تو شده مشكل من
آي نزديكترين صاعقه لبخند بزن......................تا بلرزد وفرو پاشد سقف دل من
مهربان تر شده اي با همه طوفان صفتي................بازگشته است مگرموج تو از ساحل من
من كه آسانم وعاشق بشوم حافظ تو....................تو كه پيچيده وسخت شوي بيدل من
غزلم پيشكشت گرچه بعيد است بعيد...................كه پذيرفته شود هديه ناقابل من
ميل گنجشك خيل تو به بازيگوشي است......سنگ مفتي است غزل گفتن بي حاصل من
ساعت 3 شب بود صداي تلفن آمدپسري را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود وپسر با عصبانيت گفت:
چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي.مادر گفت 25 ساله قبل در همين ساعت مرا از خواب بيدار كردي؟
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته تا صبح خوابش نبردصبح سراغ مادرش رقت وقتي وارد خانه شدمادرش را پشت ميز تلفن
با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
هر شب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا چون قصه مرا فراموش ميكني
چون سنگ ها صداي مرا گوش ميكني
سنگي وناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري وخواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه ي سبز نوازش است
بابرگ هاي مرده هم آغوش ميكني
گمراه تر ز روح شرابي وديده را
در شعله ها مي نشاني ومدهوش ميكني
اي ماهي طلايي مداب خون من
خوش باد مستي ات،كه مرا نوش ميكني
تو دره ي بنفش غروبي كه روز را
بر سينه يمي فشاري وخاموش مي كني
در سايه ها،فروغ تو بنشست ورنگ باخت
اورا به سايه،از چه سيه پوش مي كني؟

چه زيبا گفت شاعر:
عشق شادي است
عشق آزادي است
و من اينگونه مي گويم
عشق رنگ زيباي زندگاني ماست
عشق رنگ آبي دريا
رنگ زرد خورشيداست
يا كه رنگ قرمز دل هاست
هر چه هست رنگ آن نيكوست
چون كه زندگي بي آن تيره و تار مي شود
من يك چهار ديواري دارم
و روزهايي.
روزهايي كه روشن اند،آفتابي
منتظرند،با بي تابي
نگاهم به پايين و
دلم با آسمان
جسمم در اينجا و
جانم دل نگران
سَري دارم با هزار سودا
وآهنگي...اما بي صدا
در اين شور وهياهو
كه هر كس دارد سِري با او
من نيز او را مي جويم،
در خواب وبيداري
درهمين چهار ديواري من يك چهار ديواري دارم
راز زندگی
در افسانهها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون کن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمیافتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیربود
به همین خاطر در خیابون شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین
به او زد.
مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدندو اورا به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها.پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از
استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شدولنگ لنگان
به سمت در رفت و در همان حال گفت:که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران سعی در قانع کردن او شدند ولی موفق نشدند.برای همین دلیل عجله اش
را پرسیدند.
پیرمرد گفت:زنم در خانه ی سالمندان است من هر صبح به آنجا می روم
و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!
پرستار به او گفت:ما به او خبر می دهیم.که دیر تر می رسید.
پیرمرد جواب داد:متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد
شد وحتی مرا هم نمی شناسد.
پرستاران با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
می خوریدودر حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت:اما من می دانم که او چه کسی است![]()
من می گویم
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم
گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست
گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی
گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .
اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه
لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره...
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست
داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
گفتم : كجا؟
گفت : رو قلبت ...
گفتم : مي توني؟
گفت : آره زياد سخت نيست ...
گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...
يه خنجر برداشت ...
گفتم : اين چيه؟
گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .
ساكت شدم ...
گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟
خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :
دوستت دارم ديوونه !!!
اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...
خدايا عشقم بر گرده .



